7 اردیبهشت 79 عشقم علیرضا دیده ی زیباش رو به دنیای بی معرفت گشود.از لحظه ی تولدش ساعتها گذشت در حالیکه بقیه ی مادرها بچه هاشون کنارشون بود عشق من رو نیاوردن.به هرکس گفتم یه جوری پشت گوش انداخت !تصمیم گرفتم خودم به هر شکل هست از تخت پایین برم و تا اواسط راهرو بیمارستان با درد شدیدی که داشتم رفتم و مادرم مدام راهم رو به بهانه های مختلف می بست و در انتها به عجله رفت پیش پرستارها و برگشت و بعد از چند ثانیه یک پرستار اومد و گفت برگرد الان میاریمش و من خوشحال رفتم و منتظر نشستم .
عشقم رو آوردند ولی تا اومدند بلندش کنند و بگذارند در آغوشم صفرا بالا آورد و این تنش قبلی که وجودم رو از حس جدایی پر کرده بود لبریز کرد .ضمن اینکه دیگه وسیله ای نبود که به این طفل معصوم وصل نباشه....قبل و بعد داستان رو نمی نویسم.

روزها هر چه بود گذشت ولی فرد یا کسانی بودند که حضورشون نیاز روحی من بود حسی رو که پیداش نمی کردم چیه !اضطراب بود!ترس از آینده بود!چی بود که هر سال موقع سال تحویل ،لحظات من رو با گریه قاطی می کرد و بازهم به همین منوال هست.(امروز می دونم این حس چیه اون موقع ترس از جدایی و حالا دلتنگیه فراغ)....بهر حال این فرد یا افراد، چرا نمی دونم ولی امنیت فکری به من میدادند اینکه نقطه ی تاریکی در پس ذهنم که نمی بینمش با وجودشون به آرامش می رسید.
تا اینکه اون روز تاریک پس ذهن به واقعیت رسید و حالا این همه افراد که در اطرافم بودند هیچ یک نتونستند تنهایی تنهایی تنهایی فراغ فراغ فراغم رو پر کنند(البته نقش خانواده بسیار با اهمیت بوده و هست).
امروز دیگه اون چالش ذهنی وجود نداره پس دلیل تعاملات محدود شده مگر در حد احوال پرسی و یا برادری و برابری....با ذهنی خسته که در تنهایی می باره تا خودش رو احیاء کنه اما دست از زندگی و زندگی کردن بر نمیداره . برام دعا کنید به آرزوم به نحو شایسه برسم.

می دونم پسرم حواسش به من هست.