امروز .....امروز 6 اسفند 96برای عرض تسلیت خدمت یکی از همکاران و به حمایت از هوای پاک بوسیله ی مترو راهی اداره شدم.به ایستگاه فردوسی رسیدم پیاده که شدم در مسیر، ازدحام جمعیت از آقایون و تک و توک خانمها بودند به خیال اینکه احتمالا جوراب می فروشند و از این قبیل تو ذهنم اومد که چه نامتعارف معمولا تو راهروها چنین کاری نمی کنند ....که کمی جمعیت جا به جا شد و صحنه ای که معلوم شد خانمی کف زمین دراز کشیده بود .....در اون لحظه خیلی چیزها از ذهنم گذشت واینکه احتمالا همراهانی داره که مشغول کمک کردن به اون شخص هستند ولی کمی که جلوتر رفتم دیدم خیرررر همه فقط نگاه می کنند ...................خدایاچرررا باید این صحنه جلوی پای من قرار بگیره عین همون لحظه ی نحس همون که دیووونم می کنه رنگ پوستش لبهاش حالت چشمهاش قفل شدگی دندانهاش و یه چیزی بیشتر بی قرار بود و با دست می زد تو سرش .....اصلا اصلا اصلا نتونستم طاقت بیارم خودم رو به بالا سرش رسوندم و به پهلوی سمت راست برش گردونم و بند کیفم آماده که در صورتیکه صحنه سیاه بعدی رو ببینم بذارم لای دندوناش ................خدایا دارم خفه میشم ...........تمام حواسم به این بود که تغییر حالتی در چهره اش ایجاد شد بتونم کاری کنم.زانوهام رو بعنوان تکیه گاه پشتش گذاشتم ....ولی چرا هی می زد توسرش در حالیکه قوای بدنش کمتر از این حرفها بود .....ای خدا ی من بچه ی شیر خوار و یک بچه حدود دوساله همراهش بودند که وقتی صدای من دراومد که همراه این خانم کسی هست فهمیدم داره از نگرانی بچه هاش به خودش می پیچه....گفتم بچه اش رو بیارن نزدیکش و بهش گفتم خیالت راحت اینجا هستند و ما مواظبشون هستیم ....ولی تو دلم داشتم غش می کردم چون چند لحظه بعد یکی از بچه ها جلوی دید خودم هم نبودند با اشاره که مادره متوجه نشه گفتم دو تا بودن اون یکی کجاست ؟گویا برده بودند اتاق حراست چون بچه هم ترسیده بود....در این حین دو تا آقا شروع کردن به راهنمایی کردن یکی می گفت اینوریش برگردون یکی می گفت اونطرفی ...خدایا گفتم آیا پزشک یا پرستار هستید جواب نمیدادند آخه مسلمونا بلدید بسم الله اینکه حتی جرات نمی کنید به این بنده خدا که داره تو این شرایط زجر می کشه دست بزنید پس لطفا ......خلاصه چیزی که یادمه این بود که همون نوک قاشق ارده و عسلی که گوشه لب نفسم علیرضا گذاشته بودم گفتند نجاتش داده .....می دونستم اگه تشنج در راه باشه کار بسیار خطر ناکیه ....در نهایت یک شکلات بهش رسوندن و مقاومت اون خانوم که نخوره و بعد از اینکه چک کرد خودش گذاشت دهانشو جوید علامت خوبی بود ...این موقع کمی شال دور گردنش رو باز کزدم که متوجه جراحی روی گردنش شدم و الهی امیدوارم که اشتباه کرده باشم دو تا بچه ی کوچیک.....خدایا
بعد از اینکه شرایط کمی بهتر شد تونستم زانوهام رو بلند کنم و در بقیه مسیر رفتم رو پله برقی که دقیقا کنارم آقایی با بیش از 60 سال سن که با موبایل صحبت می کرد و اشک و افت پلاکت و ..............ای خدا پشیمون شدم از بیرون رفتنم ....


16 سال چشمهام رو بستم که نگاه ترحم آمیز رو نبینم و گوشهام رو به روس سوالات باز کردم تا هر کس سوالی داره بپرسه .....اما امروز باید این اتفاقات می افتاد ؟چرا ،نمی دونم چرا امروز هم چشمهام می دیدند و هم گوشهام صدای اطراف رو می شنیدند و گاهی تلنگرها نشانه هایی هستند از جانب خدا.....حواسمون به این تلنگرها جمع باشه....

در موقع برگشت درد داشتم به خودم نگاه کردم دیدم اگه نخوام از این وضعیت بیرون بیام امروزم رو از دست میدم ...تو مترو به خانمهایی که اطرافم بودند لبخند زدم جواب لبخند رو گرفتم و شکر خدا دوباره از نو آغاز کردم.....


به ایستگاه آخر رسیدم به حراست مراجعه کردم که شاید کمک کنند با ایستگاه فردوسی ارتباط بگیرم و پیگیر وضعیت آن خانم بشم گفتند ما هیچ شماره ای نداریم ....؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!