آیا عشق برتر است یا دوست داشتن؟
786



پیشگفتار: از گذشته تا کنون نظریات مختلفی در مورد عشق مطرح شده است. فلاسفه، عرفا، روان شناسان، شاعران و ... هر فرد و گروهی از نظرگاه صنف خودش به آن پرداخته و آن را مورد برسی و تحلیل قرار داده است. اما چیزی که تا کنون کمتر به آن پرداخته شده است، برسی عشق از دیدگاه علوم طبیعی است. علومی مانند زیست شناسی و شیمی که میتوانند در تحلیل این رفتار انسانی به ما کمک بسیاری کنند.


به واقع تا پیش از پیشرفتهای دهه های اخیر، تحلیل عشق در دستان صاحب نظران علوم انسانی همچون فلاسفه، ادبا، عرفا و ... بوده و روان شناسان نیز تا حدودی وام دار آنها بوده اند.


حال اما به دلیل پیشرفتهای بسیار در علوم تجربی به ویژه علم زیست شناسی، کفه ترازو به طرف طبیعی دانان سنگین تر شده است و روان شناسان نیز خواهی نخواهی متاثر از آنان گشته اند.


از همه اینها که بگذریم باید به این نکته ظریف دقت کنیم که روشنفکران علوم انسانی نیز امروزه بر پایه یافته های علوم تجربی به نظریات دقیق تر و درست تری نسبت به رفتارهای انسانی دست یافته اند و این امر تحول بزرگی در این زمینه محسوب می شود.


حال اما به بحث اصلی مان یعنی "تحلیل عشق از دیدگاه علوم طبیعی" برگردیم.


عشق از دیدگاه علوم طبیعی چیزی جز بازیچه ای هورمونی برای جفت گیری و حفظ نسل انسانها نیست. در حقیقت نه تنها در انسانها بلکه در همه حیوانات دیگر نیز سیستم های عصبی و هورمونی در فصل جفت گیری فعال شده و دو حیوان را به برقراری رابطه جنسی ترغیب می کنند که در نهایت حاصل آن بقای آن گونه خواهد بود و انسان در زمینه عشق از دیگر حیوانات جدا نیست.


مولکول های شیمیایی که در بدن انسان تولید می شوند،عامل اصلی یک سری رفتارهای مشترکی در دوران عاشقی هستند، رفتارهایی همانند:

حس مالکیت و انحصار طلبی نسبت به معشوق
ندیدن عیوب معشوق
تعطیل عقل و خرد در دوران عاشقی
توهمات و خیالات به دور از واقع نسبت به معشوق و الهه پنداری آن
تمرکز بیش از اندازه بر معشوق
وابستگی بیش از اندازه نسبت به معشوق
احساس راه رفتن بروی ابرها
انرژی فوق العاده برای شب بیداری ها

و ده ها واکنش دیگر که همه به دلیل تاثیر مولکول ها و هورمونهای مختلفی است که در دوران عاشقی ترشح می شوند و عاشق را در وضعیت عاشقی نگاه می دارند. اما تحریکات عاشقانه این مولکول ها و هورمون ها دوام بسیاری ندارد. در برخی حیوانات دوام اینها تنها محدود به فصل جفت گیری است و در برخی تا پایان عمر و متاسفانه یا خوشبختانه؟! انسان از آن دسته پایان عمری اش نیست و عمر تحریک شدن بدن توسط این مولکولها اندک است و بدن پس از مدتی نسبت به اینها عادت می کند.


آمارهای بسیاری در زمینه دوام تاثیر این محرکهای مولکولی تا کنون اعلام شده است. مثلا پژوهشگران دانشگاه پاویا ایتالیا معتقدند که این احساسات عمری کمتر از یک سال دارند، یا به گزارش دیلی تلگراف روانشناسان ادعا کرده اند که این تحولات پس از دو سال و شش ماه و 25 روز پایان می یابند! حال اما زمان واقعی آن هرچه باشد، حقیقت غیر قابل کتمان این است که این فروکش احساسی بالاخره اتفاق می افتد و پس از آن دیگر عشقی نیست. و اگرم احساسی باشد نمی توان آن را عشق نام نهاد، بلکه احساسی با ماهیت دیگری است.


حال جالب است بدانیم که دانش ما در مورد عشق آنقدر پیشرفت کرده است که علمای تجربی، امروزه ادعا می کنند که احتمالا در سالهای آینده موفق خواهند شد که واکسن عشق و واکسن ضد عشق را بسازند، یعنی با تزریق یک آمپول کسی را عاشق کنند و یا با تزریق آمپولی دیگر کسی را از این گرفتاری خارج سازند؟


معنی این سخن سرد و بی روح آن است که عشق که خودش رفتاری پرتلاطم و غیر قابل کنترل است، به کنترل دانشمندان علوم تجربی در خواهد آمد و آنها ادعایی را مطرح کرده اند که اگر به واقعیت مبدل شود، خط بطلانی میکشد بر بسیاری از نظرات گذشته گانی که عشق را بسیار می ستودند و صد البته دکان خیلی ها را نیز تعطیل میکند!!


امروزه در برخی مجامع علمی حرف از آن است که عشق خسارت جبران ناپذیری به پیشرفت علم وارد می کند چراکه سالهای زیادی از انسان ها را به صورت بیهوده تلف می کند و تمرکز بسیاری را در بهترین سالهای عمرشان برهم زده و انرژی زیادی را به هدر می دهد. مثلا فرض کنید که دانشجویی به جای اینکه 4 ساله دوره لیسانسش را صرف تحصیل علم کند و تمرکزش را صرف تحقیق و پژوهش نماید، بیش از نیمی از انرژی و تمرکزش را بر مسائل جنسی و عشق و عاشقی متمرکز می نماید و در نتیجه بازدهی نظام آموزشی و مجامع علمی را به صورت ناخواسته پایین می آورد. یا اینکه محصلی را در نظر بگیرید که در دوران دبیرستان به همین مسائل گرفتار می شود و همانند مورد قبلی بازدهی را پایین می آورد. در ثانی عشق جدای از این مسائل باعث وارد آمدن خسارتهای بسیاری بر روح و روان عشاق شکست خورده می شود و در برخی موارد باعث بروز رفتارهای نابهنجار اجتماعی و گاهی اوقات خود آسیب زنی ها، دگر آزاری ها و گاهی خودکشی ها می گردد.


برای همین است که امروزه صحبت از واکسن ضد عشق می شود و البته خبرها حاکی از آن است که این واکسن احتمالا در طول چند سال آینده وارد کارزار شده و تحولات بسیاری را به دنبال خود به جهان تحمیل خواهد کرد.


البته جا دارد به این مهم اشاره کرد که ما در مقام دفاع مطلق از این دیدگاه نیستیم چراکه بدون شک بر ما پوشیده نیست که جهان بودن عشق جهانی سرد و تاریک می نماید و همچنین اینکه بسیاری از روابط اقتصادی از آبشخور عشق و عاشقی نان می خورند، درنتیجه، همین عامل، مانع بزرگی برای تحقق این رویای دانشمندان است. از طرفی بقای گونه انسان در گرو اینگونه مسائل است و اگر عشق نباشد میل به فعالیت های جنسی و ازدواج کمتر می شود و زاد و ولد انسانها را تحت تاثیر می گذارد که خوب این به نوعی در بلند مدت به ضرر گونه انسان است.


اما روانشناسان و روشنفکران علوم انسانی نظر دیگری دارند، آنها معتقدند که اگر بتوان با کمک پیشرفتهای نوین، جلوی عشق را گرفت و خسارات بیشمارش را کنترل و کم نمود، میتوان با ترویج رقیب قدر قدرت آن یعنی "احساس دوست داشتن" جلوی بیمزه شدن جهان را گرفت. در حقیقت به باور بسیاری "دوست داشتن" احساسی فراتر از عشق است. زیرا هم خردگراست و هم عوارض بسیار کمتری دارد و هم دوام و پایداری آن بیشتر می باشد.


هنوز اطلاعات دقیقی نداریم که آیا دانشمندان علوم تجربی به فکر واکسن "دوست داشتن" هم افتاده اند یا خیر، ولی اگر خوب دقت کنیم می بینیم که دوست داشتن واکسن نمی خواهد فقط کمی خرد و آگاهی لازم است تا این احساس برتر و سودمند جایگزین آن احساس پر ضرر و خطر گردد.


البته برخی معتقدند که نباید برای ترویج "دوست داشتن" به جای "عشق"، "عشق" را توسط داروها و مواد شیمیایی نابود یا کنترل کرد. بلکه باید ضمن آگاه سازی جامعه از مضرات عشق و عاشقی، جایگاه رفیع "دوست داشتن" را ترویج نمود. حتی برخی به بیش از اینها باور دارند و معتقدند که تا فردی عاشق نشود و مضررات عاشقی را با گوشت و پوستش تجربه نکند، نمی تواند ارزش دوست داشتن را درک کند.


به باور افراد این دسته – که خود من نیز جزء همانها هستم – عشق مرحله ای است از مراحل تکامل احساسی انسانها و اگر که عاشق به سلامت از دوران عاشقی اش جان به در ببرد و پس از آن به درک درستی از احساسات خود و دیگران برسد، که من اسم این مرحله را می گذارم «بلوغ احساسی»، آن وقت ارزش والای دوست داشتن را بیش از پیش درک می کند و می تواند بهتر از فردیکه تا کنون عاشق نشده است خود و دیگران را دوست بدارد. در حقیقت عشق با سوختن قلب عاشق، ضمینه را برای بر آمدن ققنوسی تازه متولد، از دل خاکسترهایش فراهم می سازد و اگر شانس با عاشق یار باشد. احساسهای والا و متعالی یی همچون دوست داشتن خود و دیگران، عشق الهی و ... در درونش جوشش می یابند. و بی خود و بی جهت نبوده که خیلی از عرفا عشق زمینی را پلی به سمت عشق الهی و احساسات والای بشری می دانستند.


البته باید توجه کرد که این راه بسیار پر خطر و ناهموار بوده و اینگونه نیست که هر فردیکه عاشق شد به بلوغ احساسی هم برسد! بلکه ممکن است برعکس آن نیز رخ دهد و برای فرد هزاران مشکل روحی – روانی پیش بیاید و خسارت های جبران ناپذیری را متحمل شود ولیکن برخی که خودشان از این مرحله به سلامت عبور کرده اند نظرشان بر این است که به خطر کردنش می ارزد!!

خوب اگر بخواهیم دراین زمینه صحبت کنیم، سخن بسیار است. چراکه امروزه یافته های علمی دیدگاه ما را نسبت به رفتارهای انسانی بسیار وسیعتر کرده است و ما با دید بهتری میتوانیم نسبت به آنها قضاوت کنیم.


مثلا تا قبل از کشفیات اخیر و رسیدن به این نکته که هورمون ها و مولکول های شیمیایی عامل بسیار مهمی در عشق و عاشقی هستند و این هورمون ها و مولکول ها در حیوانات مختلف یک رفتار مشترک را ایجاد می کنند، ما نمی دانستیم که عشق یک رفتار حیوانی و غریزی برای جفت گیری و حفظ بقاست و اختصاصی به گونه انسانها ندارد.


تا پیش از این یافته ها ما عشق را تنها مختص به انسانها و آنهم یک رفتار متعالی انسانی می دانستیم ولی به مدد پیشرفتهای اخیر می دانیم که عشق یک رفتار صرفا حیوانی است و ربطی به انسان و غیر انسان ندارد و اتفاقا احساس «دوست داشتن» است که یک رفتار انسانی است و تنها مختص به گونه انسان است. چراکه «دوست داشتن» احساسی خردگرا و منطقی است و خرد و منطق است که ما را از دیگر حیوانات متمایز می سازد. همچنین، دوست داشتن مبتنی بر ارزش های متعالی همچون احترام متقابل، قبول آزادی طرف مقابل و نه تملک انحصاری او، قبول عیوب او و پذیرفتن وی همانگونه که هست نه آنگونه که باید باشد و ... است که همه اینها ارزشهایی انسانی هستند و نه ارزشهایی حیوانی. مگرنه ارزشهای حیوانی همان ارزشهای عشقی است. انحصار طلبی، بردگی و ... که اگر بخواهیم به تک تک آنها اشاره کنیم سخن بسیار دراز می گردد.



ولی یک مسئله بسیار واضح و روشن است و آن این است که ارزش های مدرنی که جامعه سنتی را متحول نمودند و ملاکها و معیارهای ازدواج را تغییر دادند، امروزه خود نیز در حال تغییر اند. و عشق نمونه بارز آنهاست. در اوائل مدرن شدن جهان، عشق به عنوان ملاک مهم برای ازدواج و روابط جنسیتی تبلیغ و ترویج شد و ملاک ازدواج جوامع سنتی که اغلب منافع خانوادگی بود، به مرور تغییر یافت و عشق از کتابها به خانه های مردم راه یافت و همه اعلام کردند که ازدواج بدون عشق هرگز. اما با پیشرفت علم و تجربیات دوران مدران مشخص شد که عشق باید جای خودش را به احساسی خردگراتر، مسولانه تر و تعهد پذیرتری همچون «دوست داشتن» بدهد. چراکه عملا مشخص شد که اگر ملاک ازدواج عشق باشد، دوام ازدواج بسیار کوتاه است و اگر ملاک ازدواج دوست داشتن باشد دوامش در غالب اوقات بالاتر است. پس شاید بتوان گفت که گذشته گان ما تقصیری نداشتند که عشق را بیشتر از ظرفیتش می ستودند چراکه نه دانش ما را داشتند و نه تجربیات امروزین ما را، درثانی در دوران باستان تملک و بردگی پذیرفته شده بود ولی در دوران امروزین این آزادگی است که خیلی از مسائل را تحت تاثیر خودش قرار می دهد.


از طرفی هم نمی توان به اصنافی چون شعرا نیز، خرده گرفت چراکه عشق یک رفتار مشترک بین همه انسانها و حیوانات است و مجموعه ای از رفتارهای مشخصی است که در همه افراد مبتلا، یک جور و یک شکل بوده و درنتیجه به همین دلیل می توان براحتی در موردش داستان نوشت و شعر سرود ولی «دوست داشتن» اینگونه نیست. چون دوست داشتن مشروط به شرایط عقل و خرد هر فردی است و هر فردی به روش و متد خودش دوست داشتن را تجربه می کند. این رفتار یک تجربه بسیار تکثرگرا و متنوع است. و شاید بتوان گفت که به تعداد انسانهای کره زمین انواع مختلف تجربه دوست داشتن داریم، درنتیجه شعر سرودن در مورد «دوست داشتن» بسیار سخت است چراکه شاعر در بهترین مواقع تنها دید خودش را بیان می دارد ولی در مورد عشق هر سخنی رانده شود، چون برای همه تجربه ای یکسان است، سخنش فراگیرتر است. همچنین چون عشق معمولا پیش قراول احساسات متعالی انسانی است. بسیاری از شاعران عارف مسلک آن را ستوده اند و از نقد آن خودداری نموده اند تا مبدا این پل میانبر تخریب گردد.

تا قبل از سفر علیرضام دوست داشتن رو بصورت واقعی تجربه نکردم با اینکه در تعاملات نگاهم همیشه به انسانیت افراد بود تا به جنسیت شون!
اما امروز مدعی ام که دوست داشتن رو یاد گرفتم ....و امیدوارم این قدرت شیرین رو از دست ندهم...اما باید بگم بهای بسبار سنگینی برای این قدرت پرداخت کردم ....شاید خودخواهانه گفتم قدرت ولی گاهی خودخواهی هم خوبه....دوست داشتنم را پذیرا باش نه عشق زمینی بی ارزش را........!