یک روز پیامی بدستت می رسه که تو رو مثل آلیس در سرزمین عجایب در تعجب فرو می بره....!
از فرط نگرانی زمانت رو از دست میدی که چه شده چه مسئله ای، چه مشکلی، یا چه موردی؟؟؟؟؟
خواب و خوراکت بهم می ریزه!
شب خوابت نمی بره دنبال راه حل می گردی!
جستجو می کنی و بر خلاف عقیده ات و براساس حس احترام و انسانیت و محبت و هر چه که اسمش رو بذارید خودت رو در مسیری قرار میدی که شاید کمک رسان باشی!
از هر دری سخنی مربوط و نامربوط که شاید دردی طرح بشه کمک حال بشی! داری تلاش می کنی که حرف بزن مردم از نگرانی....نتیجه میشه گوشه و کنایه زدن! ای وای من......
یهو وسط حرف و گفتگوی یکطرفه بساط رو جمع می کنه حتی متوجه نشد که چینی بند زده ای که با تلنگری می شکنه چقدر جمع کردنش زجرآوره....باز خودت رو جمع و جور می کنی ولی او کسی نیست که بتونی بی تفاوت از کنارش رد بشی....

شاید من در اشتباه فکر کردم که باید باشم وگرنه چرا من فقط .................................................. .................................................. .........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


من کسی هستم مثل بقیه..................درک می کنم اما.....

این نوشته مربوط به خاطرات گذشته هست طرحش به زمان حال مربوط نیست و فقط یادآوری است