دیروز هفدهم شهریور 97 عشقم علیرضام رو بالاخره بعد از مدتی در خواب دیدم(اینقدر دلم براش تنگ شده که مدتی هر بار به خوابم میومد از هیجان تب می کردم و از خواب می پریدم) در فکر این بودم که اسمش رو تاتو کنم تا همیشه پیشم باشه!
کلی بازی و عشق بود و عشق با اون چشمهای نازش و دستهای مهربونش دستهامو گرفته بود و می خندیدیم و با هم می چرخیدیم!
علیرضام دست راستش رو جدا کرد و با دست به طرفی اشاره کرد، میگفت: اون خاک !
اینقدر از این اشاره داغ شده بودم در خواب چشمامو بستم گفتم خدایاااا جواب عشقمو چی بدم که چرا گذاشتمش تو خاک؟
چجوری این همه محبت رو از خودم جدا کرده بودم؟
چی باید بهش بگم؟
تب کرده بودم از خجالت
چشمامو باز کردم که بهش چیزی بگم ، گفت: قبلا همیشه پیشت بودم، الانم همیشه پیشتم و ررررررففففتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ت!!!!
نمی دونم چقدر بلند گریه می کردم ولی با صدای دو تا پسر کوچولوم که اومده بودن کنارم و صدام میزدن ازخواب بیدار شدم